[ANONYMOUS]: „High School (College) of Transformation | دبیرستان دگرگونی“

Something that is always full of surprises and excitement is the language of children and those without masks. Those who, even at the height of their playfulness, reveal their true selves before your very eyes when playing a role. Children who have brought this truth into adolescence and now into their youth. It will be seen unconsciously in the classroom and in the street, where friends and playmates of the same age are together. An unconsciousness that is the peak of everybody’s consciousness.

I had a passionate, fearless, and curious student—a student who wouldn’t sit still. At times, I would try to calm them down, and at other times, I would do it by talking to them. At the heart of these conversations, the class would come alive. Pretty much the whole class enjoyed these interactions. A conversation that went slowly. Surprised at what another classmate was saying, one would turn around and gradually feel comfortable enough to express innermost thoughts. Words that led to amazement, fearlessness, and more ideas. Words without a mask. Words of the heart that had never been on display before. It was clear from the fluidity of their words and the pain in their hearts that they had often been talking to themselves in solitude.

One day, this same restless and playful student looked withdrawn and exhausted. They were sitting on the bench, their face stretched out between their arms on the table. It was as if they were sleeping. I called them, and they sat up straight, but their face was puffy and dazed. I asked them if they wanted to go and wash their face, and they did. But they were still unhappy. After class, I asked them what had happened. This was because they had not answered the question several times during class. The student said they had a family argument.

A family worried about their child’s unveiled opinions. This worry takes on a different color – they are afraid. A color that worries the teenager at this time. A child who is unmasked and honest, the supplicant of their innocent peers, of a violent and deceitful society that can only be met by screaming. Now, they see their family veiled and masked. Or, at the very least, their great fear of having to remove these veils that they have been living with for years in a society with beliefs that have caused a great deal of blood to be shed on the face of the earth.

The teenager will not support their family. They will see themselves among their unmasked friends and peers who do not hide themselves, better and bigger and smiling. Then, they will continue on this path with more passion, fearlessness, and curiosity, for they value friendship more than enmity and truth more than lies and hypocrisy. They know, for they read from the certificates, that among those who sow enmity, animosity and lies will grow and that they will sink. It will overflow. It’s bound to flood in a way that can no longer be contained.

The teenagers I saw in the classrooms have begun to be transformed. In their families, by choosing their own beliefs with their own wisdom and judgment. Not by force! It is a dancing idea that does not want enmity between its own kind and its own kind that does not want war. They are the ones who will reveal the masked ones.

[*Note from Translator: The original essay was written in Persian/Farsi. As Farsi doesn’t have institutionalized gender in its language structure, and in order to stay loyal to the original text, the pronouns of the student mentioned in the text are translated to “they/them” to not lose the gender neutralness of the language in the Orignial text .]

دبیرستانِ دگرگونی

چیزی که همواره، پر از شگفتی و هیجان است، سخنِ کودکان و بی‌چهربندان است. آنان که در اوجِ بازیگوشی هم اگر نقش بازی کنند، سپس خودِ راستین‌شان، جلوی چشمت هویداست. کودکانی که این روراستی را به نوجوانی و اینک جوانی رسانده‌اند.در کلاس و در خیابان، آنجایی که دوستانِ همسال و همبازی باهم هستند، ناخودآگاه دیده‌خواهد شد. ناخودآگاهی که اوجِ خودآگاهی همگانی‌ست.

دانش‌آموزی داشتم پرشور و بی‌باک و کنجکاو. دانش‌آموزی که دمی بی‌تکان نمی‌نشست. من هم گاهی به آرامیدنش می‌کوشیدم و گاهی با گفت‌وگو رامش می‌کردم. در دلِ گفتگوی با او، کلاس زنده می‌شد. کم و بیش همه‌ی کلاس در این گفت‌وگوها بهری داشتند. گفت‌وگویی که آرام پیش می‌رفت. یکی با شگفتی به آنچه هم‌کلاسی‌اش می‌گفت، رو می‌چرخاند و کم‌کم ترس از گفتنِ درونیاتش، می‌ریخت و بیان می‌کرد. سخنانی که شگفتی‌هایی چند می‌آفرید و به دنبالش، بی‌باکی و سخنانِ بیشتر. گفته‌هایی بی‌چهره‌بند. درونیاتی که تاکنون بیان نکرده بودند. از گفتارِ روان و دردِ دلشان بر‌می‌آمد که بارها در تنهایی با خود به گفت‌وگو نشسته بودند.

روزی همین دانش‌آموز نا‌آرام و بازیگوش، گرفته و بی‌هیجان بود. روی نیمکتش نشسته بود و چهره‌اش در میان دستانش، روی میزِ نیمکت دراز شده بود. انگار خوابیده بود. صدایش کردم و بلند شد و نشست ولی چهره‌ای پف کرده و درهم داشت. گفتم اگر می‌خواهد چهره‌اش را آبی بزند که زد. ولی همچنان بی‌شور و بی‌هیجان بود. پس از پایان کلاس، از او خواستم بگوید که چه شده. چون توی کلاس چند باری به این پرسش پاسخی نداد. گفت که با خانواده جروبحث داشته.

خانواده‌ای که برای بی‌روبند بودن فرزند، نگران است. این نگرانی رنگ دیگر می‌گیرد. می‌ترسند. رنگی که این‌بار نوجوان را نگران‌می‌کند. فرزندی که بی‌نقاب و بی‌دروغ، دادخواهِ همسالان بی‌گناهِ خود است؛ از جامعه‌ی خشن و پرنیرنگی که مگر با فریاد به داد نخواهد رسید. اینک خانواده‌اش را هم باروبند و چهر‌بند می‌بیند. یا دستِ‌ِکم، ‌ترسِ فراوان آنها را، از جدا کردن این روبندها و چهربندها که سال‌ها با آنها زیسته‌اند. در جامعه‌ای با باورهایی که اینک خونِ فراوان روی زمین‌ها جاری ساخته است.

نوجوان با خانواده همراه نخواهد شد. خودش را در میانِ دوستان و همسالانِ بی‌روبندش که خود را پنهان نمی‌کنند، بیشتر و بهتر و پرلبخندتر می‌بیند. سپس پرشورتر، بی‌باک‌تر و کنجکاوتر به راهِ خود ادامه خواهد داد. چرا که دوستی را برتر از دشمنی می‌دارد و راستی را برتر از دروغ و چهره را بی‌روبند. او می‌داند؛ چرا که از کارنامه‌ها می‌خواند؛ در میان آنان که دشمنی می‌کارند، دشمنی و دروغ و زیرآب رفتن، پربارتر خواهد شد. لبریز خواهد شد. سر ریز. جوری که دیگر نمی‌توان جلویش را گرفت.

نوجوانانی که من در کلاس‌ها دیدم، دگرگونی را آغاز کرده‌اند. در خانواده‌هایشان. با گزینش باورهای خود، با خرد و سنجشِ خودشان. نه با زور و فشار. اندیشه‌ای رقصنده که دشمنی را در میانِ هم‌سالان و هم‌گونه‌های خود نمی‌خواهد و هوای جنگ ندارد. اوست که تشتِ رسوایی روبند‌هاست.